نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹۱ قصاب کاشانی

قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تا کی به بزم شوق غمت جا کند کسی

خون را به جای باده به مینا کند کسی

ابروت می‌برد دل و حاشا است کار او

با کج حسابِ عشق، چه سودا کند کسی

تا مرغ دل پرید گرفتار دام شد

صیاد کی گذاشت که پر، وا کند کسی

دنیا و آخرت به نگاهی فروختم

سودا چنین خوش است که یکجا کند کسی

ای شاخ گل به هر طرفی میل می‌کنی

ترسم درازدستی بیجا کند کسی

نشکفت غنچه‌ای که به باد فنا نرفت

در این چمن چگونه دلی وا کند کسی

خوش گلشنی است حیف که گلچین روزگار

فرصت نمی‌دهد که تماشا کند کسی

هرگز کسی به درد کسی وا نمی‌رسد

خود را عبث عبث به که رسوا کند کسی

عمر عزیز خود منما صرف ناکسان

حیف از طلا که خرج مطلا کند کسی

دندان که در دهان نبود، خنده بدنما است

دکّان بی متاع چرا وا کند کسی

بر روضه‌های خلد قدم می‌توان گذاشت

قصاب اگر زیارت دل‌ها کند کسی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به موضوعات عشق، درد و زندگی می‌پردازد. او از غم ناشی از عشق سخن می‌گوید و به این نکته اشاره می‌کند که شخصی نمی‌تواند به تنهایی به شادی یا درد دیگری برسد. شاعر به فرسودگی عشق و دنیا و آخرت اشاره می‌کند و می‌گوید که فرصت تماشا و لذت از زیبایی‌ها به‌سرعت می‌گذرد. در نهایت، او هشدار می‌دهد که عمر خود را صرف چیزهای بی‌ارزش نکنیم و نباید به بی‌فایده‌ها و بی‌هدف‌ها بپردازیم. شاعر به زیبایی‌های عشق و زندگی و همچنین نابودی و فانی بودن دنیا تأکید دارد.