نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴ قصاب کاشانی

قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

ای کز دو زلف سرکشت داریم در تن تاب‌ها

بیرون چه سان آریم ما کشتی از این گرداب‌ها

عقل و شکیب و نقد دل در راه جانان صرف شد

رفته است بیرون از کفم جمعیت اسباب‌ها

زین اشگ چشم لاله‌گون کردم تعجب عاقبت

در مسکن دل یافتم سرچشمهٔ خوناب‌ها

طغیان آب گریه را نتوان گرفتن پیش ره

نزدیک شد گردد جهان ویران از این سیلاب‌ها

بردی به یغما جان ز تن ای رهزن ایمان من

با یاد زلفت تا به چند آشفته بینم خواب‌ها

از حرف غیر ای سیم تن پا بر مدار از چشم من

خورده است سرو اندر چمن از دیده من آب‌ها

از لعل آن شکر شکن بنشین و شیرین کن دهن

بسیار می‌گویی سخن قصاب در این باب‌ها

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دردناک بودن آن سخن می‌گوید. او به زلف معشوقش اشاره کرده و احساس عمیقش را نسبت به زخم‌ها و مصائب ناشی از عشق بیان می‌کند. بر اثر عشق، عقل و شکیبایی‌اش از دست رفته و منبع اشک‌هایش را در دلش یافته است. شاعر به طغیان اشک‌ها و بی‌نظمی‌هایی که عشق به زندگی‌اش آورده، اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که این احساسات می‌توانند جهان را درونش ویران کنند. او از جدایی و یغما رفتن جانش توسط معشوقش اذعان کرده و به درد و آشفتگی‌اش در خواب و بیداری اشاره می‌کند. در نهایت، با اشاره به سخن کسانی که درباره عشق می‌گویند، گویی شاعر به بی‌فایدگی چنین سخنانی می‌پردازد.