شمارهٔ ۴۹ قصاب کاشانی
قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آخر آن وحشی نگه بر دل ره تدبیر بست
ای شوم قربان این آهو که ره بر شیر بست
زد به جانم ناوکی یعنی که مطلب حاصل است
نامه ما را جواب آن جنگجو بر تیر بست
حلقه هر تار مویش مطلبی سازد روا
زلف او در عدل چون نوشیروان زنجیر بست
میشود از بس پشیمان زود آن بدخو دلم
شد پر از خون تا به قتلم در میان شمشیر بست
تیغ ابرویش ندانستم که زهرآلود بود
یافتم آن دم که خونم بر زمین چون شیر بست
خواستم قصاب بر زلفش شبیخونی زنم
خواب غفلت بر دو چشمم رایت شبگیر بست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات شدید و پیچیدهاش نسبت به معشوق میپردازد. او از درد و رنجی که ناشی از عشق و شکار شدن بر دلش است، سخن میگوید و به زیباییهای معشوق اشاره میکند که موجب عذابش شده است. شاعر از زنجیر شدن در عشقی بیرحم و دسیسههای آن یاد میکند و نشان میدهد که چطور عشق، او را به مرز نابودی کشانده است. او همچنین به حسرت و پشیمانی در این راه اشاره دارد و در پایان، به ناامیدی و غفلت خود در مواجهه با خطرات عشق اعتراف میکند.