شمارهٔ ۵۹ قصاب کاشانی
قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هر داغ دل ز پرتو حسنت ستارهای است
هر ذرهای ز مهر رخت ماهپارهای است
تا آب داده تیغ تو گلزار دهر را
هر گل در این چمن جگر پارهپارهای است
روشن چو از تو نیست چراغ دلم چرا
هر قطرهای که میچکد از وی شرارهای است
آگاه از گذشتن این بحر نیستی
هر چین موج بر تو ز رفتن اشارهای است
باد مخالفش ز هواهای نفس تو است
این بحر را وگرنه ز هر سو کنارهای است
بسیار شوخچشمی و غافل که چون حباب
ویران بنای هستی ما از نظارهای است
این هم غنیمت است که از نقد داغ دوست
در دست مفلسان محبت شمارهای است
پیدا است ز آتش حجر اینک که نور تو
پنهان ز غیر در دل هر سنگپارهای است
قصاب دور دیده ز مژگان شوخ او
از هر طرف ز بهر دل ما قنارهای است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان غم و عشق شاعر نسبت به معشوق میپردازد. شاعر از درد و رنجی که به خاطر زیبایی معشوق احساس میکند، سخن میگوید و بیان میکند که هر دشواری و رکود در زندگی او ناشی از فاصله و عدم دسترسی به محبوبش است. او از زیبایی معشوق به عنوان منبع روشنی و زندگی یاد میکند و میگوید که حتی در دل سنگها نیز نشانههایی از نور او وجود دارد. شاعر همچنین اشاره میکند که آتش عشق به معشوق، در دل هر انسان وجود دارد و آن را به شکلی عمیق تجربه میکند. بهطور کلی، این شعر تصویری از عشق و هرج و مرج ناشی از آن را به تصویر میکشد.