شمارهٔ ۲۰۱ - در مدح ابونصر مملان قطران تبریزی
قطران تبریزی / قصاید / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
دلا تا تو اندر هوان و هوائی
نه جفت زمینی نه جفت هوائی
بلا از تو بیند همیشه تن من
بلائی تو یا بر بلا مبتلائی
چرا مهر دستان زنی برگزیدی
که با دست و دستان او بر نیائی
نگاری نو آئین و یاری نوا زن
که دارد ترا خیره در بینوائی
ایا مهر تو آشنای تن و جان
چرا نیست با من ترا آشنائی
بمن ختم شد عاشقی بر تو خوبی
چنان چون بشاه جهان پادشائی
سر پادشاهان ابونصر مملان
که او را مسلم بود نیک رائی
ایا شهریاری که جود و سخا را
بدست و دل راد اصل و بنائی
مهی را قوامی شهری را نظامی
مهی را تو زیبی شهی را تو شائی
ولی را برادی سریر سروری
عدو را بمردی عنان عنائی
اگر سعد را کیمیای تو شاید
تو مر دولت سعد را کیمیائی
ترا من دعا چون کنم شهریارا
که تو خود پذیرنده هر دعائی
یکی را ببزم اندرون فال نیکی
یکی را برزم اندرون مر غوائی
همی زر ببخشی و مدحت ستانی
همی گنج کاهی و دانش فزائی
قضا در سنان تو بیند معادی
نداند که تو خود همیدون قضائی
کسی کو برزم اندر آید بر تو
نمی یابد از تو بمردی رهائی
که گر آتش است او تو آب روانی
و گر گرد گردد تو باد صبائی
همی بیوفائی کند بخت با من
ایا دست برد غم بیوفائی
من از هر دیاری همی تازم اینجا
نه از تنگدستی و از خیره رائی
ازیرا نخواهم که بر من کسی را
بود جز ترا کام و فرمانروائی
مرا از شکستن چنان درد ناید
که از ناکسان خواستن مومیائی
مرا در جهان نام پیدا تو کردی
که خواندیم از چاکران سرائی
مرا نام و نان باید از تو رسیدن
که کردم بنام تو مدحت سرائی
الا تا جهان هیچ خالی نباشد
ز خاکی و بادی و ناری و مائی
تو دائم بزی تا ز بهر تو گردد
سرای فنائی سرای بقائی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر نمایانگر احساسات عمیق عاشقانه و دردهایی است که شاعر به خاطر جدایی از معشوق خود احساس میکند. شاعر از تنهایی و بلایی که بر او فرود آمده، میگوید و از عدم آشنایی میان خود و محبوبش شکایت میکند. او میخواهد بگوید که معشوقش، اگرچه زیبا و بخشنده است، ولی او را درک نمیکند و نمیتواند به او نزدیک شود. در ادامه، شاعر نسبت به قدرت معشوق و تأثیر او بر زندگیاش تأمل میکند و به او دعا میکند که همواره در زندگیاش باقی بماند. در نهایت، شاعر آرزو دارد که در این دنیا و در رابطه با محبوبش، نام و نانی داشته باشد و امید به بقای این عشق نهفته است.