شمارهٔ ۲۱۱ - در مدح ابونصر مملان قطران تبریزی
قطران تبریزی / قصاید / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
نیازم ز گیتی به توست ای نیازی
که دل را امیدی و جان را نیازی
ازیرا به شادی بنازم که دانم
دلم را نیازی و زو بینیازی
مرا عشق بهتر تو را حسن خوشتر
من از عشق نازم تو از حسن نازی
بد آن بردبارم که دانم که دائم
نه آن را نه این را نه ماند درازی
چنان گشتم از تو که دیگر نیامد
نیازم به چهر بتان بی نیازی
به گلنار دو لب بهار بهاری
به دیبای دو رخ طراز طرازی
به عاشقشناسی و مردمنوازی
گرامی به سان طراز طرازی
مرا ساخته با تو جان و تن و دل
تو با من به پرسیدنی خوش نسازی
ازیرا که عشق من آمد حقیقت
ازیرا که حسن تو آمد مجازی
به بازی بریزی همی خون عاشق
ندانی که خون ریختن نیست بازی
دل و دیده و زلف تو هر سه کافر
تو از کافری هر زمان سرفرازی
ندانی چه آید ابر کافرستان
ز تیغ و سنان شهنشاه غازی
سر پادشاهان ابونصر مملان
که صد بیشه شیر است در ترکتازی
ز چین و ز هند و ز روم و ز ارمن
ز کرد و ز دیلم ز ترک و ز تاری
به مردی و رادی و فرهنگ و دانش
نیابی چون او گر دو صد سال تازی
ایا شهریاری که یاری نداری
به کشورستانی و مردم طرازی
تو بر خاتم مردمی چون نگینی
تو بر جامهٔ رادمردی طرازی
به هیبت نهنگی به جستن پلنگی
به حمله هژبری به فرصت گرازی
به تخت بزرگی بر اسب سعادت
به خوبی نشینی به خوبی گرازی
نپوشد ز رایت فلک راز هرگز
همانا شب و روز با او به رازی
تو خواهندگان را به باغ سعادت
چو ایزد بهان را به جنت جوازی
نه پیوند سودی نه بند زیانی
تو اثبات نازی و آفات آزی
به طبع از ظریفی درست از عراقی
به لطف از لطیفی تمام از حجازی
گه از بهر دین جفت جنگ و جهادی
گه از بهر دل یار بگماز و نازی
بدین گونه باشند شاهان دنیا
زمانه نه بیند زمانی نمازی
عدو یافت از کین تو سرنگونی
ولی یافت از مهر تو سرفرازی
چنان تازی اندر صف شهریاران
که گویی به میدان همی گوی بازی
ز رادی گه بزم بر دوست و دشمن
خجسته دل و دست بازی بنازی
در مرگ بر بد کنش باز کردی
در رزق بر خصم کردی فرازی
هر آن کو بهغایت جفای تو جوید
به چشم اندرش سوختی سر بغازی؟
عدو را جوازی به سوی جهنم
سرش گرفته چون بر اندر جوازی کذا
اگر خصم پوشد ز یاقوت جوشن
تو بر وی ز سنباده الماس گازی
ابر خسروان دگر هم چنانی
چو منسوج رومی بدیر درازی
گرازت بر ایشان بود تیغ هندی
بر ایشان بود تیغ هندی گرازی
تو پیش صف رومیان در جهادی
بل از باژ و از ساوشان در جهازی
نمانده بسی تا که از ساو قیصر
هم از باژ خاقان و خان گنج سازی
جهان مهره باز است ولیکن تو او را
شکستی طلسم همه مهره بازی
نیابد عدوی تو هرگز بلندی
نیابد بز لنگ هرگز بتازی
الا تا فرازی دهد دلگشائی
الا تا نشیبی دهد دل گدازی
معادیت باد از غم اندر نشیبی
موالیت باد از طرب دل فرازی
چو بر خسروان عجم جشن دهقان
ترا باد فرخنده این عید تازی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به نیاز و عشق خود نسبت به معشوق اشاره میکند. او بیان میکند که دل و جانش به معشوق وابسته است و این وابستگی او را از دیگران بینیاز میکند. عشق او به معشوق حقیقی و زیبایی او مجازی است و این دو با هم در تضاد قرار دارند. شاعر به ویژگیهای معشوق اشاره میکند و از او به عنوان کسی یاد میکند که در میدان جنگ نیز شجاعت دارد. در نهایت، شاعر به عظمت و قدرت معشوق و تأثیر او بر دنیای اطرافش اشاره میکند و او را از نظر انسانی و مهرورزی ستایش میکند. شاعر با زبانی سرشار از تمثیل و استعاره، احساسات عمیق خود را نسبت به عشق و معشوق ابراز میکند و جذابیت او را در موقعیتهای مختلف زندگی برجسته میسازد.