شمارهٔ ۱۹ - در شکایت از عدم وصول حوالتی که برای او شده است قوامی رازی
قوامی رازی / دیوان اشعار / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
ای خواجه تا کی از تو بیداد و ظلم بر من
تا چندمان دوانی « . . . » به گرد خرمن
کردی مرا حواله با گنده ای و پیری
این عار شهر و روستا آن ننگ کوی و برزن
از عشوه ها نگفتم چون پسته کنندم
در دستشان می فکن در پای سیم افکن
آن گویدم بدین شو وین گویدم بدان شو
من در میانه حیران تو بر کناره برزن
چون گویمش که دستار آن گویدم که اینک
بردار و ریشه می کن یعنی که ریش می کن
ای صدر دین که بادی با خیر و خرمیها
اندر میانه ما منداز شر و شیون
ما را حواله ای کن زین به که نیست پیدا
آن زن به مزد مسکین در هیچ جا و مسکن
تا کی دهم صداعت در دم این پلیدان
که آخر بهشت نتوان برساختن ز گلخن
گندم بدول بادا با تو مرا همیشه
شادانه باد جوجو مرجوی ارزن ارزن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نوعی گلایه و شکایت از ظلم و بیعدالتی است. شاعر از خواجه خواهان برقراری عدالت و پایان دادن به بیدادگریهایی است که بر او میرود. او از نارضایتی خود از شرایط زندگی و تبعیضهایی که شاهد آن است، سخن میگوید. شاعر به تناقضهایی که در رفتار و گفتار دیگران وجود دارد اشاره میکند و از سردرگمی و درماندگی خود در این وضعیت ابراز نارضایتی میکند. او همچنین به این نکته میپردازد که نمیتواند برای رسیدن به خوشبختی، در میان ظلم و ستم زندگی کند و خواهان تغییر اوضاع است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که بهشت نمیتواند با شرایط کنونی ساخته شود و از بیعدالتیهایی که تحمل کرده است، ابراز خستگی میکند.