شمارهٔ ۲۰ - شکایت از عمید نامی بشخصی مختص الدوله لقب و طلب عطا از وی تا زنی بگیرد قوامی رازی
قوامی رازی / دیوان اشعار / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
مختص الدوله مختصر بشنو
که قوامیت را چه کار افتاد
چون من اندر عمید بستم امید
دل فقاعم ز کیسه تو گشاد
از پی آنکه بنده را با تو
هست دیرینه مهر مادر زاد
آب من زین عمید غمگین رفت
من به نانی ازو نگشتم شاد
این همه طبع شعر کرد به من
کایچ کس را به شعر طبع مباد
خاک بر سر کنم ز آتش طبع
کاب رویم همی دهد بر باد
کارم آراسته شود چو عروس
گر به همت مرا کنی داماد
باشد آزاد کرد همت تو
هر که از بنده تو خواهد زاد
وقت را خرد کی همی باید
تا بود کار بنده را بنیاد
نام و ننگ رهی به گردن تو
داد کن با من و مکن بیداد
پرده ام برمگیر و دستم گیر
ای که ستر از عمید بر گیراد
همه احوال با تو خواهم گفت
بشنو از بنده هر چه باداباد
ز آروزی جماع چو نانم
که خود از خویشتن نیارم یاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به مختص الدوله (یک شخصیت سیاسی) اشاره میکند و از او میخواهد که به قوامیت و قدرتش توجه کند. او بیان میکند که امیدش را به او بسته و از غم و تنگدستی خود میگوید. شاعر بر این باور است که علیرغم شعرهایی که میسراید، زندگیاش به سختی سپری میشود و از آتش طبعش رنج میبرد. او از مختص الدوله میخواهد که در شأن و منزلت او تأمل کند و از او حمایت کند تا بتواند زندگی بهتری داشته باشد. نهایتاً شاعر ابراز میکند که آرزوی وصال و خوردن نان دارد و به سختیهای زندگیاش اشاره میکند.