شمارهٔ ۴۴ - در تغزل است قوامی رازی
قوامی رازی / دیوان اشعار / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
شاید که دلم ققاع نگشاید
زان بت که به جز صداع ننماید
نز مجلس را ز خلوتم بخشد
نز حجره خاص بوسه فرماید
صد شربت زهرا گر دهد خشمش
با آب لب شکرینش نگزاید
زان زلف که چنگ باز ر«ا» ماند
هر لحظه دل چو کبک برباید
هر چند ز جانش دوستر دارم
یک ذره دلش به مهر نگراید
گفتم مبر آبروی عشاقت
گفت آب به شب تیز همی زاید
زو بوسه کجا طمع توان کردن
کز خویشتنش سه بوسه می باید
آواز همی دهد که ای مسکین
از دوستی تو کار برناید
یک ساعت روی خوب او دیدن
صد ساله به زندگانی افزاید
تن در ده و غم خواری قوامی هان
تا خود پس از این تو را چه پیش آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و عواطف خود اشاره میکند و از درد و رنجی که از دوری معشوقش میکشد، میگوید. او احساس میکند که دلش نمیتواند شاد باشد و به دنبال محبت و نگاه معشوقش است. شاعر به زلف و زیبایی معشوق اشاره کرده و نشان میدهد که وجود او همچون یک چنگ است که دلش را میرباید. با وجود تمام این احساسات، او به این نتیجه میرسد که معشوقش چندان به عشق او اهمیت نمیدهد. با این حال، شاعر میگوید که دیدن روی معشوق به زندگیاش معنا و ارزش بیشتری میبخشد و در نهایت به خود یادآوری میکند که باید خود را از این غم و اندوه حفظ کند، زیرا آیندهی او در دستان خودش است.