شمارهٔ ۵۱ - در غزل است قوامی رازی
قوامی رازی / دیوان اشعار / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای مهر تو در میان جانم
و ای نام تو بر سر زبانم
تو خوب چو باغ ارغوانی
من زشت چو کشت زعفرانم
از بردن نام و زلف و خالت
چون نافه مشک شد دهانم
شبها ز غمت همی نخسبم
زین است که زرد و ناتوانم
هندو نیم ار تو را چرا پس
بر بام غم تو پاسبانم
گر نام تو بر سرم نبودی
کس بازنیافتی نشانم
گفتی که کنی تو در سرم جان
حقا که در آرزوی آنم
خود را عجمی چه سازی ای ترک
هرگه ز تو بوسه ای ستانم
گویم که بیار آن لب شیرین
گوئی تو که پارسی ندانم
با گرسنگان به خوان وصلت
گر هیچ کری کند بخوانم
آن رفت که با قوام بودم
امروز قوامیم نه آنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلتنگی است. شاعر به معشوق خود اشاره میکند و میگوید که عشق او در دلش جا دارد و نامش همیشه بر زبانش است. او خود را زشت و معشوقش را زیبا توصیف کرده و از غم و درد جدایی صحبت میکند. شاعر به شدت غمگین است و نمیتواند بخوابد، به طوری که حالت زرد و ناتوانی به او دست داده است. او بر این باور است که اگر نام معشوق بر سرش نبود، کسی او را نمیشناخت. در نهایت، شاعری از عاشق بودن خود و عشق به معشوقش سخن میگوید و به یک تغییر در حالش اشاره میکند که دیگر قوام و حالت قبلی را ندارد.