شمارهٔ ۵۲ - در غزل است قوامی رازی
قوامی رازی / دیوان اشعار / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای در دل عاشقان تو درد
و ای چهره دوستان تو زرد
از جمله عاشقان منم طاق
وز باره نیکوان توئی فرد
سر برزند از غم تو هر شب
از برج دلم ستاره درد
تا چند ره تو بایدم رفت
تاچند غم تو بایدم خورد
یک روز برم نیائی آخر
ای عشوه فروش ناجوانمرد
وقت تو عزیز باشد ای جان
خلوت نتوان ز تو طلب کرد
در حجره عاشق آی و منشین
بر پای سلام کن و برگرد
هر چند که کودکی و نادان
چون طیره دهی مرا زهی مرد
بد مهر کسی و بی محابا
کز مرد همی برآوری گرد
فرزند که بودی از که زادی
گوئیت کدام دایه پرورد
درد او جفا تو از قوامی
بی مهره به مهر برده ای نرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق و درد عاشق است. شاعر از غم و زخم دل ناشی از عشق میگوید و به زردی چهرۀ دوستان اشاره میکند. او در تلاش است که با این عشق دلتنگیاش را تحمل کند و میپرسد تا چه زمانی باید در این راه برود و غم را بشنود. شاعر از طرف مقابل میخواهد که به او توجه کند و از او میخواهد که در لحظهای با او باشد. او به ناپایداری عشق و بیمهر بودن معشوق اشاره میکند و به این فکر است که عشقش بر او چه تأثیری گذاشته است. در نهایت، او از سختیهایی که عشق به او تحمیل کرده، سخن میگوید و به نشانههایی از جفا و نادانی در روابط اشاره میکند.