نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۰ - در غزل است قوامی رازی

قوامی رازی / دیوان اشعار / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ای زلف بند کرده ز ابرو گره گشای

با دوستان بخند و سخن گوی و خوش درآی

میدان مهر جوی و درو اسب وصل تاز

چوگان عشق گیر و درو گوی دل ربای

انده فزای شد دل شادی پرست من

از من مکن کنار میان تو و خدای

تا کی کنی فراخ روز با کلاه کبر

ترسم به سر نیاید و تنگ آیدت قبای

ای بس که در زمانه بدان چشم دلفریب

از جای برده ای دل مردان دل به جای

آن را که سرزنش کند از عشق گو هلا

پائی به راه درنه و دستی برآزمای

با خویستن به عشق تو گویم قوامیا

بر جان نگار مهر نگاران جانفزای

بر خویشتن همه در شادی فرو مبند

صبر آر تا خدای کند بر تو درگشای

اندیشه دور کن مبر اندوه «و» خوش بزی

بیچاره ای چه شد که بمردی به دست و پای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عشق و زیبایی پرداخته و خطاب به معشوق یادآور می‌شود که باید در کنار دوستان خوش بگذراند و با عشق زندگی کند. شاعر از معشوق می‌خواهد که در بازی عشق تمام تلاشش را به کار گیرد و از غم و اندوه دوری کند. او تأکید می‌کند که علاقه و شادابی باید در زندگی جایگزین ناراحتی‌ها شود و انسان باید امیدوار باشد که خداوند درهای روزی را بر او باز کند. در نهایت، شاعر هشدار می‌دهد که نباید در زندگی به خود غم و اندوه تحمیل کرد و بلکه باید با عشق زندگی را شاد زیسته و از آن بهره‌برداری کرد.