شمارهٔ ۶۱ - در غزل است قوامی رازی
قوامی رازی / دیوان اشعار / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
حساب عشق تو ای دوست سخت با رنج است
حساب عشق تو گویی حساب شطرنج است
لب ملیح کمآوازت ارچه روحافزاست
ز مکر چشم دغلباز تو دل آهنج است
تو گنج حسنی و زلف تو مار خم در خم
بدیع نیست اگر مار بر سر گنج است
لبت بهای دل و جان دهد به گاه سخن
کز آن دو کفه یاقوتگون گهرسنج است
نه آب و آتش و خاک و هوایی از خوبی
اگر طبایع چار است زان تو پنج است
مرا پیاده عشق تو چون به دیوان خواند
دلم به رنج گرو کرد گفت بیرنج است
اگر قوامی با توست هیچ عیب مدار
ترنج دانی جانا که جفت نارنج است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و جذابیت دوست اشاره میکند و میگوید که محاسبه عشق او بسیار دشوار و پیچیده است، همانند بازی شطرنج. جذابیت لبهای او چنان روحبخش است که با این حال چشمانش دغلکارانه و فریبندهاند. او به زیبایی و پیچیدگی زلفهای محبوبش تشبیه میشود که همچون ماری بر روی گنج خوابیده است. لب او ارزشمند و گرانبهاست، و در صحبت کردن میتواند دل و جان را فدای خود کند. شاعر از چهار عنصر عالم یاد میکند و میگوید که زیبایی او به طرز شگفتانگیزی فراتر از این چهار عنصر است. عشق او به شعر و دیوان واژهها را به رنج و تحمل وا میدارد، اما این عشق بدون رنج به نظر نمیآید. سرانجام، شاعر به محبوبش میگوید که اگر چه عیبی در او نیست، اما عشق و تمایلاتش گویی همانند زندگی و مرگ در کنار هم هستند.