شمارهٔ ۷۷ - در غزل است قوامی رازی
قوامی رازی / دیوان اشعار / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای زلف تو همچو شاخ شمشاد
وی قد تو همچو سرو آزاد
هر چند مرا زهر دو رنج است
بااین همه تا بود چنین باد
اشک من و روی خویشتن بین
گر دجله ندیده ای و بغداد
زلف تو اگر دلی ز من برد
لبهای تو صد هزار جان داد
گوئی که زبان تو که بستست؟
آن بست که آب دیده بگشاد
پرسی که تو را که زد چه گویم
آن زد که عقیله ای چو تو زاد
شادی برسد مرا ز وصلت
از شیرین غم رسد به فرهاد
از دست تو خواستم چو کردن
فریاد کم از تو بود بیداد
شیرینی یاد کرد آن لب
اندر گلوم شکست فریاد
رفت آن که تو بودی و قوامی
دیگر نشود ز وصل تو شاد
کی باز شود به جای هرگز
خشتی که ز کالبد بیفتاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف زیبایی معشوق خود میپردازد و میگوید که زلف او مانند شاخ شمشاد و قامتش همچون سرو آزاد است. اگرچه وجود او برای شاعر رنجآور است، اما با این حال از این زیبایی لذت میبرد. شاعر همچنین به تلاشهای خود برای بیان احساساتش و درد جدایی اشاره میکند و میگوید که لبهای معشوق او تاثیر عمیقی بر دل دارد. او نگران فقدان معشوق است و به یاد او به نوعی فریاد میزند. در نهایت، شاعر به ناامیدی از بازگشت معشوق و درد جدایی اشاره میکند و از خسارتی که این جدایی به او وارد کرده، سخن میگوید.