شمارهٔ ۸۹ - در غزل است قوامی رازی
قوامی رازی / دیوان اشعار / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
هر کو چو تو دلستان ندارد
خورشید شکر فشان ندارد
از دست غم عشق تو جانا
آن جان ببرد که جان ندارد
مشکی که ز شب پدید گردد
جز زلف تو ترجمان ندارد
مرغی که ز آفتاب زاید
جز حسن تو آشیان ندارد
خورشید چو روی تو از آن نیست
کز زلف تو سایه بان ندارد
دادی به غلامی تو اقرار
مسکین چه کند زبان ندارد
هر چند چو سیمرغ وصالت
نامیست که خود نشان ندارد
یک کنج نماندست که دروی
صد بنده به رایگان ندارد
بستان رخت بر چمن لهو
جز عارضت ارغوان ندارد
باران غمم ز بام اندوه
الا مژه ناودان ندارد
در عشقم گوشمال دادی
شاید، که ادب زیان ندارد
کم دار قوام سیم باری
دانی که قوامی آن ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و عشق اشاره دارد و احساسات شاعر را در مورد معشوق انتقال میدهد. شاعر میگوید که هیچکس به اندازه معشوق او جذاب و دلربا نیست و همه چیزهایی که زیبایی را معنا میدهند، بدون وجود او بیمعنا هستند. او همچنین از غم عشق و عدم توانایی خود در بیان احساساتش سخن میگوید، و به تناقضاتی که در عشق احساس میکند، اشاره میکند. در کل، شعر به عمق عشق و درد و رنج ناشی از آن پرداخته و بیانگر نیاز به عشق و زیبایی معشوق است.