شمارهٔ ۹۰ - در غزل است قوامی رازی
قوامی رازی / دیوان اشعار / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا کرده ام ای دوست به عشق تو تولا
شد رنج و بلای دلم آن قامت و بالا
شایند تو را جان و روان بنده و چاکر
زیبند تو را حور و پری خادم و مولا
با طلعت میگونی و با دولت میمون
با صورت حورائی و با دیده شهلا
حقا که چو جان دارمت و بلکه به از جان
هست از دل «من» آگه الله تعالی
جانا بنه این خوی بد از سر که پس آنگه
یک باره تبرا شود آن جمله تولا
در هیچ مرادی ز تو آری نشنیدیم
آخر نعمی بایدمان تا کی ازاین لا
ما را ز تو جان و دل و سیم و زر و کالا
هر چند نباشد به همه وقت دریغا
با جور و جفاکردن تو فایده ای نیست
چندان که همی گویمت البته و اصلا
تاروز قیامت ز مقالات قوامی
گویند غزلهای تو دربزم اجلا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که بیانگر احساس عمیق عشق و ارادت به معشوق است. شاعر از رنج و بلای دل به خاطر عشق صحبت میکند و به زیباییهای معشوق اشاره دارد. او میگوید که برای معشوق جان و دلش را فدای او میکند و از خداوند میخواهد تا از حال او آگاه باشد. همچنین به مشکلات و سختیها در عشق اشاره کرده و میگوید که با وجود تمام دردها و جفاها، عشق او همچنان ادامه دارد. در نهایت، شاعر بر این باور است که سخنان و غزلهایش در روز قیامت شناخته خواهند شد.