شمارهٔ ۱۴ غبار همدانی
غبار همدانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
مطرب دلم ز پرده به در میرود بخوان
ساقی بیا که آتش عشقم به جان گرفت
دیدی دلا که شعلهٔ جولاهه فراق
مانند نقطه عاقبتم در میان گرفت
از بس که سوخت کوکب بختم در آسمان
ظلمت فضای خانه کرّوبیان گرفت
خوبان به مهر دلشدگان را کنند اسیر
کِی مُلک دل به قوّت بازو توان گرفت
پروانه را وصال نماید شب فراق
تا شمع را ز سوز من آتش به جان گرفت
ما در پناه پیر مغانیم گو بگیر
گر گرگ گوسفند ز دست شُبان گرفت
هرگز نبرد ره به سرا بوستان گل
الّا کسی که الفت با باغبان گرفت
عارف شناخت قدر خموشی از آن که دید
آتش به جان شمع ز دست زبان گرفت
تا کِی اسیر غول بیابانی ای غبار
آنکس بریده ره که پی کاروان گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به بیان درد و عشق گوینده پرداخته و احساسات عمیق او را نسبت به معشوق و درد فراق ابراز میکند. او از عواطفی چون شعلۀ عشق و سوختگی در دل به تصویر میکشد و به تمثیلهایی مانند پروانه و شمع اشاره میکند. همچنین، به چالشهایی که در مسیر عشق وجود دارد، از جمله حسرت و ناامیدی اشاره میکند و بر اهمیت پیوستگی با عشق و درک عمیق آن تأکید دارد. در نهایت، گوینده به حیات وابسته به عشق و نیاز به راهنما در این مسیر اشاره میکند.