شمارهٔ ۲۲ غبار همدانی
غبار همدانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به کوی میکده دی هاتفی بشارت برد
که فضل حق گنه مِی کشان به غارت برد
دلم ز پیر خرابات شکرها دارد
که رنجها پی تعمیر این عمارت برد
ز رنگ توبه شد آلوده خرقۀ صوفی
بکوی باده فروشش پی قصارت برد
مگر ز بوی قدح تر نکرده شیخ دماغ
که نام درد کشان را بدین حقارت برد
بکوی میکده گر دل مقیم شد چه عجب
که اجرهای فراوان ازین زیارت برد
نداشت در دل شه چون غم رعیت راه
دل شکستۀ ما را به استعارت برد
مرا به راه طلب چست کرد مرشد عشق
که هر چه داشتم از کف به یک اشارت برد
بدین عطیه چه شکر آورم که مردم چشم
مرا به میکدۀ عشق با طهارت برد
به راه عشق تو ساقی مرا سبک رو کرد
که هر چه داشتم از جرعه ای به غارت برد
بدست عشق ده ای دل عنان خویش و مترس
که او به هر طرفت برد با بصارت برد
غبار از خم چوگان عشق گوی مراد
به صبر برد ولیکن به صَد مَرارت برد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات شاعر در برابر عشق و میکده (محل شرابخواری) میپردازد. شاعر با اشاره به پیغام خوشی که به او رسیده، از فضل خداوند و رنجهایی که برای ساختن زندگی خود کشیده، سخن میگوید. او به تغییر و تحولاتی که در رویکرد خود نسبت به دنیا داشته، اشاره میکند و از بادهفروشی و عشق به عنوان منبع آرامش یاد میکند. همچنین، او به نحوه تأثیر عشق بر زندگیاش و رهایی از قید و بندها اشاره دارد و در نهایت به دست آوردن آرامش و آگاهی در پی عشق را توصیف میکند. شعر در نهایت به یادآوری این نکته میپردازد که عشق میتواند انسان را به مکانهای معنوی و باطنی رهنمون کند و او را از غم و غصهها رها سازد.