شمارهٔ ۳۶ غبار همدانی
غبار همدانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نگار من ز شبستان به در نمیآید
زمان گل مگر آخر به سر نمیآید
بهار میگذرد ساقیا تعلل چیست
مگر خزان دو سه روز دگر نمیآید
چه شد که لاف کلیمی نمیزند بلبل
ز شاخ گل مگر آتش به در نمیآید
گذشت عمر عزیزی که بود دولت وصل
ولی زمان جدایی به سر نمیآید
همیشه بود همآواز من چه شد امشب
به گوش نالهٔ مرغ سحر نمیآید
کشم ز صومعه دیگر به سوی میکده رخت
که بوی خیر ازین بام و در نمیآید
کسی ز منزل جانان خبر به ما نرساند
که هر که میرود از وی خبر نمیآید
اگرچه نخل مرادست سرو قامت دوست
دریغ و درد که هرگز به بر نمیآید
غمین مباش غبارا که عیب بیهنران
به چشم مردم صاحب نظر نمیآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به بیان حسرت و درد جدایی و فراق میپردازد. شاعر از انتظار برای دیدار محبوب و گذر زمان میگوید و به مرور عمر و رفتن بهترین لحظات زندگی اشاره میکند. او ناامید از اخبار از محبوبش، به تاسف از نرسیدن به وصال میپردازد و به ناکامی در یافتن شادی در زندگی اشاره میکند. در نهایت، با ناله و اندوه از فقدان یار، به عدم توانایی در فراموش کردن غم جدایی تأکید میکند. شاعر یادآوری میکند که زیباییها و عیوب به چشم صاحبنظران میآید، اما او از درد خود به خوبی آگاه است.