شمارهٔ ۴۵ غبار همدانی
غبار همدانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
حدیث روضۀ رضوان و نار نیرانش
حکایتی است ز اوضاع وصل و هجرانش
بریز سیل سرشکم که جان به در نبرد
هزار کشتی نوح از بلای طوفانش
تو خضر راه شو ای عشق تا در این دم مرگ
رسانی از ظلماتم به آب حیوانش
علاج این دل دیوانه را توانم کرد
به دست افتد اگر طرّۀ پریشانش
دلا متاع گرانمایه ایست گوهر عمر
ولی چه سود که ما میدهیم ارزانش
بسی نمانده که یکباره برطرف گردد
سحاب چشم من از بس که ریخت بارانش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، صحبت از احساسات عمیق و پیچیدهای است که شاعر در مورد عشق و جدایی تجربه کرده است. او به توصیف درد و غم ناشی از از دست دادن معشوق میپردازد و به میانجیگری عشق، طلب نجات از دردهایش را میکند. شاعر به عشق به عنوان منبعی از روشنی و هدایت در تاریکیهای زندگی اشاره دارد و در عین حال، به فزونی این غم و رنج و بیثباتی وجود انسان میپردازد. او همچنین به ارزش داراییهای روحی و عاطفی خود اشاره میکند و ابراز نگرانی میکند که چگونه این ارزشها را ارزان میفروشد. در نهایت، او به حالت بحرانی احساساتش میرسد که به گفتهاش به زودی به اوج خواهد رسید و در این مسیر بارش اشکهایش ادامه دارد.