شمارهٔ ۵۵ غبار همدانی
غبار همدانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
در بند هرچه در دو جهان هست نیستم
در حیرتم که اینهمه مفتون کیستم
رازم چو شمع بر همه آفاق گشته فاش
خندان به حال خویشتن از بس گریستم
گر آبیم در آتش دل چیست مسکنم
ور آتشی در اشک روان غرقه چیستم
از من به غیر دوست نشانی بجا نماند
وان ترک باز درپی غارت گریستم
با یک دو قطره خون دل و مشتی استخوان
یک عمر در شکنج غمت خوب زیستم
روزی که دیده محو تماشای او نبود
بر تیره شام هجر چرا ننگریستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساس عمیق حیرت و شگفتیاش نسبت به وضعیت خود و عشقش سخن میگوید. او بیان میکند که در دنیا هرچه هست، او به جز عشق نمیاندیشد و غم و اشک او را از خود بیخود کرده است. شاعر به شدت تحت تأثیر دوستش قرار دارد و هیچ نشانی از خود به جز عشق او ندارد. او با وجود غم و درد زندگی، به عشقش ادامه میدهد و از تماشای معشوق در روزهایی که دور بوده، یاد میکند. در نهایت، شاعر نشان میدهد که چگونه عشق میتواند زندگی را با وجود رنج و درد، زیبا کند.