شمارهٔ ۲۶۸ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
هنوزم از مژه، کار سحاب میآید
هنوز دجله به چشمم سراب میآید
ز دل به جز کف خاکستری نماند و هنوز
نفس ز سینه چو دود از کباب میآید
به آفتاب هم این خیرگی گمانم نیست
که با فروغ رخت از نقاب میآید
کسی که دی ز مقیمان کعبه بود، امروز
ز راه میکده مست و خراب میآید
کسی که رفته به دریای عشق، میداند
که کار سیل ز یک قطره آب میآید
درین محیط ز انداز موج دانستم
که بر سفینه شکست از حباب میآید
نسیم زلف تو بر گل وزیده پنداری
که بوی نافه چین از گلاب میآید
ز ره به وعده وصل بتان مرو قدسی
که تشنه با لب خشک از سراب میآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با اشاره به زیباییها و دردهای عشق و دلتنگیهایش، تصاویری از طبیعت و احساسات انسانی ارائه میدهد. شاعر از ترکیب احساساتی همچون سراب و خاکستری دل، به تصویر کشیده که همچنان امید و تمایل به زیبایی وجود دارد. او به مستی و شیدایی عشق اشاره میکند و میگوید کسانی که به عشق رسیدهاند، میدانند که حتی یک قطره آب هم میتواند طوفانی به پا کند. در پایان، شاعر از زلف محبوب و بوی خوش آن سخن میگوید و این احساس را به تشنگی و اشتیاق انسانها برای وصال میپیوندد.