شمارهٔ ۵۳ قدسی مشهدی
قدسی مشهدی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
غمش فشانده ز دامن غبار ننگ ترا
کسی چه میکند ای دل فضای تنگ ترا
ز بس که تیر ترا صید در نظر دارد
غلط نموده به مژگان پر خدنگ ترا
به رنگ رنگ فغان خواب اختران بستم
که آفتاب نبیند به خواب رنگ ترا
ز سینه ناوک جانان چو بیدرنگ گذشت
نیافتم سبب ای جان به تن درنگ ترا
مرا نمیبری از ننگ نام و معذوری
به باد دادهام ای عشق نام و ننگ ترا
به جز شکست دلم از دلت نمیآید
چه امتحان که نکردم به شیشه سنگ ترا
عتاب و لطف بتان رازدار یکدگرند
کسی چو صلح نفهمد زبان جنگ ترا
گمان برد که چون گل رسته در قبا بدنت
چو غنچه هرکه ببیند قبای تنگ ترا
نفس ز سینه چنان بی تو میکشم دشوار
که گویی از دل خود میکشم خدنگ ترا
ز سایهپروری این بس بود ترا ای گل
که آفتاب نیارد شکست رنگ ترا
به دامنش نرسد تا ز بیخودی قدسی
ز جیب خویش رهایی مباد چنگ ترا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این اشعار بیانگر غم و افسردگی کسی است که به دلیل عشق و یاد معشوق در عذاب است. شاعر به فشاری که بر دلش است و ننگی که بر او سایه افکنده، اشاره میکند و از سختیهای عشق صحبت میکند. او به زیبایی معشوق و احساساتی که در وجودش ایجاد میکند پرداخته و نشان میدهد که چگونه این عشق او را به درد و رنج کشیده است. در این شعر، تضاد عشق و درد، زیبایی و ننگ به خوبی به تصویر کشیده میشود و شاعر به نوعی از خود بیخود شدن در برابر عشق صحبت میکند.