نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۶ میرزا حبیب خراسانی

میرزا حبیب خراسانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

هیچ می گوئی مرا دلداده ای دیوانه بود

با خیالم آشنا وز خویشتن بیگانه بود

هیچ می گوئی که نزد شمع رخسارم شبی

نیم جانی سوخته بال و پری پروانه بود

هیچ میآید بخاطر مرا ترا ای آفتاب

کز فروغت پرتوی در روزن اینخانه بود

هیچ میآید بخاطر شاه خوبانرا که شب

با گدا خفته بیک بالین و یک کاشانه بود

دست ما در گردنش افتاده چون طوق گران

چنگ ما در طره اش پیچید همچون شانه بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به عشق و دلدادگی می‌پردازد و از دیوانگی و شیفتگی خود نسبت به محبوب صحبت می‌کند. او احساس می‌کند که با خیالاتش آشنا شده اما از خود بیگانه است. همچنین به شب‌هایی اشاره می‌کند که در کنار شمع، شبیه پروانه‌ای سوخته به عشق محبوبش پرواز کرده است. او از نور آفتاب یاد می‌کند که باعث روشنایی خانه‌اش شده و در نهایت، به وابستگی و تسلط عشق به خود اشاره می‌کند که مثل طوقی سنگین بر گردنش افتاده و موی محبوبش چنگی از آن خود کرده است. این شعر به عمق احساسات عاشقانه و وابستگی‌های عاطفی اشاره می‌کند.