نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۱ حافظ

حافظ شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

بعد از این دستِ من و دامنِ آن سروِ بلند

که به بالای چَمان از بُن و بیخَم بَرکَنْد

حاجتِ مطرب و مِی نیست تو بُرقَع بِگُشا

که به رقص آوَرَدَم آتشِ رویت چو سپند

هیچ رویی نشود آینهٔ حجلهٔ بخت

مگر آن روی که مالَند در آن سُمِّ سمند

گفتم اسرارِ غمت هر چه بُوَد گو می‌باش

صبر از این بیش ندارم چه کنم تا کی و چند؟

مَکُش آن آهویِ مُشکینِ مرا ای صیّاد

شرم از آن چشمِ سیه دار و مَبَندَش به کمند

منِ خاکی که از این در نَتَوانَم برخاست

از کجا بوسه زنم بر لبِ آن قصرِ بلند؟

بازمَستان دل از آن گیسویِ مُشکین حافظ

زان که دیوانه همان به که بُوَد اندر بند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوقه‌اش اشاره می‌کند و از شوق و عشق خود صحبت می‌کند. او می‌گوید که زیبایی معشوقش مانند درخت سرو بلندی است که او را مجذوب خود کرده. شاعر از درد و غم عشق نیز سخن می‌گوید و از صیاد (نماد عشق یا معشوقه) می‌خواهد که او را رها نکند. در نهایت، او تصریح می‌کند که نمی‌تواند از عشق خود فرار کند و حتی به زیبایی‌های دنیوی دیگر فکر کند. شعر در نهایت نشان‌دهنده یک عشق عمیق و دیوانگی است.