شمارهٔ ۱۲۸ حاجب شیرازی
حاجب شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مسلم است مرا فقر و نعمت افلاس
که طبع من نکند هیچکس به غیر قیاس
مرا که هست پر از باده رقیق عتیق
چه غم که نیست ز، زرجام یا ز سیمم کاس
سکندر آب بقا را ندید می دانم
که آن نصیبه خضر است و قسمت الیاس
پلاس پوشم و پشمینه خرقه ای دارم
که نیست پادشهی را چنین ستوده لباس
به کسب کوش و مکش منت از وزیر و شریف
که به ز، زمره دیوانیان بود کناس
مرا به کلک زبان هیچ سهو و نسیان نیست
اگرچه این دو مخمره برد به طینت ناس
حدیث عشق بهر ناسزا نشاید گفت
که نیست ذوق بهر ناسپاس حق نشناس
چگونه فرق دهد جوهر عروض الحق
کسی که نیست ورا فهم و درک و هوش و حواس
نه هر که صورت درویش گشت «حاجب » شد
نه هر زجاجه به قدر است و قیمت الماس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات و وضعیت شاعر در مورد فقر و نعمت میپردازد. او بیان میکند که طبیعت او خاص و بینظیر است و ارزشش را نمیتوان با دیگران مقایسه کرد. با وجود فقر، او از زندگی راضی است و لباسهای سادهاش را برتر از لباسهای پادشاهان میداند. شاعر به دیگران توصیه میکند که به تلاش و کوشش بپردازند و از دیگران منت نطلبند. همچنین اشاره میکند که عشق و حقیقت نمیتواند برای کسانی که حق را نمیشناسند، توضیح داده شود. او به این نکته نیز اشاره دارد که مقام و کیفیت کسی به ظاهر او وابسته نیست و باید جوهر انسان را درک کرد.