شمارهٔ ۷۰ حاجب شیرازی
حاجب شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خورشید اگر زانکه به سیمای تو ماند
از چیست به پیش تو تجلی نتواند؟
گر سرو، به پیش قدت از پا ننشیند
دیگر، به لب جوی کس او را ننشاند
دل خون شد و از دیده فرو ریخت بدامان
دلبر دل اگر خواست ستاند چه ستاند؟
جان طایر قدس است پرد، در حرم قدس
صیاد ار از قفس تن بپراند
تابوت مرا بر سر راهش بگذارید
تا بو که به من دامن نازی بفشاند
ای صبح سعادت بدم از مشرق امید
تا ظلمت غم در همه آفاق نماند
آمد بسرم باز نگیرید عزایش
مرکب بگذارید به نعشم بدواند
کی رشته پیمان تو جانا گسلانم
گر، زانکه اجل رشته عمرم گسلاند
در میکده عشق طلب نشئه جاوید
کاین باده خمار آرد و این عیش نماند
این خودسری از چیست فلک را که ز دامان
بذر طرب امروز، به عالم نفشاند
بر «حاجب » این انجمن امروز خدایا
چشم بد، و بدخواه زیانی نرساند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت محبوبش اشاره میکند و بیان میکند که حتی خورشید هم نمیتواند به زیبایی او تابید. او از درد دل و جدایی صحبت میکند و به عشق و آرزوهایش اشاره دارد. شاعر آرزو دارد که در مسیر محبوب، تابوتش گذاشته شود تا او بتواند با ناز به او نگاه کند. همچنین، او از صبح سعادت و روشنایی در زندگیاش میگوید و از ظلمت غم فرار میکند. در نهایت، شاعر از میکده عشق سخن میگوید و به این نکته اشاره دارد که این لذت و عیش دائمی نیست، و دعا میکند که موانع و حسدها او را آزرده نکنند.