نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۱ حاجب شیرازی

حاجب شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

نمی‌دانم چرا ساقی به کف ساغر نمی‌گیرد

سر آمد دور مشتاقان چرا، از سر نمی‌گیرد

رقیبان را نمی‌دانم چرا، از در نمی‌راند

غرض آن ماه‌عارض تا کی از جوهر نمی‌گیرد

تو را دامان عصمت گیرد آخر خون مشتاقان

ز سختی بر دلت چون عجز و زاری درنمی‌گیرد

کسی کز دست او جامی چو جم گیرد در این گلشن

گل جنت نمی‌بوید می کوثر نمی‌گیرد

نصیحت کم کن ای ناصِح که عقل و عشق گویندم

کزین دلبر در این عالم کسی دل برنمی‌گیرد

عدو کفران نعمت کرد قدر وقت را نشناخت

چرا تیر قضا کیفر از آن کافر نمی‌گیرد

شب مظلم ز رخسارت چراغ صبح روشن شد

چرا، اخترشناس امشب پی اختر نمی‌گیرد

بنای صلح شد محکم اساس جنگ شد در هم

که بهرام فلک دیگر به کف خنجر نمی‌گیرد

عزیزان روز و شب «حاجب» به مصر دانش و حکمت

فروشد یوسف خود را و سیم و زر نمی‌گیرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف احساسات و اسرار عاشقانه می‌پردازد. او از ساقی (شراب‌فروش) می‌پرسد چرا هنوز سبکی را به دست نمی‌گیرد و نگران این است که دور عاشقان تمام شده است. او از رقیبانش غافل است و از زیبایی محبوب خود که در جوهر خود تأثیر نمی‌گذارد، صحبت می‌کند. شاعر به شدت از عشق و دل‌تنگی رنج می‌برد و نشان می‌دهد که حتی در مصیبت و دل‌شکستگی، همچنان به محبوبش فکر می‌کند. او نصیحت دیگران را نادیده می‌گیرد و عشق را بر عقل مقدم می‌داند. شاعر به بی‌وفایی دشمنان و نادانی آن‌ها اشاره می‌کند و از روشنایی رخسار محبوبش در شب تاریکی سخن می‌گوید که زندگی‌اش را روشن کرده است. همچنین از تضاد بین صلح و جنگ و وضعیت اجتماعی و اقتصادی جامعه هم انتقاد می‌کند. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید می‌کند که عشق و فراق، عمیق‌تر و ارزشمندتر از هر مادیاتی است که در دنیا وجود دارد.