شمارهٔ ۷۷ حاجب شیرازی
حاجب شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
هر آنکه جامه جان در محبتی بدرید
به قد و قامت خود خلعت شرف ببرید
حسود ما همه خر مهره داشت ما همه در
ازو خرید به خروار و کس ز ما نخرید
چمان چو من بگذر، زان چمن که گرگ در اوست
که آهوی دل ما اندر این چمن بچرید
گه رحیل ز خواب ار تنی نشد بیدار
چو رحل ماند به مرحل به کاروان نرسید
کجا دگر، به گلستان پرد، دمی آزاد
اگر که مرغ گرفتار از قفس بپرید
کجا شود، سر، سرکردگان کسی که به شوق
به جان و سر، بسر کوی سروری نرسید
کسی که فصل جوانی نکرد خدمت پیر
نبرد راه به مقصد به مسلکی نرسید
چگونه می شنود صوت مرغ گلشن راز
هر آنکه پنبه غفلت ز گوش جان نکشید
بیا چو «حاجب » درویش صلح کل میباش
کز اهل حرب کسی بوی مردمی نشنید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به مضامینی چون عشق، تلاش و فراق میپردازد. شاعر بیان میکند که کسانی که در مسیر محبت و عشق جدی نمیشوند و از آن عدول میکنند، به کمال و شرف دست نخواهند یافت. او به حسودان اشاره میکند که با وجود داشتن مال و جاه، نمیتوانند به درک عمیق عشق برسند. همچنین، شاعر به خواب ماندن و عدم بیداری از خواب غفلت اشاره دارد؛ چرا که کسانی که در دوران جوانی به خدمت پیشبار نمیروند، به مقصد و کامیابی دست نخواهند یافت. در نهایت، او دعوت میکند به آرامش و صلح، زیرا در جنگ و تفرقه، کسی به صدق و انسانیت دست نخواهد یافت.