شمارهٔ ۴۵ صابر همدانی
صابر همدانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
در این زمانه نخواهم شد آشنای کسی
چرا که رنگ ندارد برم حنای کسی
در آن دیار، که کس تب برای کس نکند
دگر چگونه توان مرد از برای کسی؟
کنون که نیست وفا در نهاد نوع بشر
مباش منتظر وعدهٔ وفای کسی
گرت هواست که چینی گلی ز باغ مراد
رضا مشو که رود خار غم به پای کسی
از این سپس نتوان گفت (صابرم)، صابر
کسی بود، که نمینالد از جفای کسی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عدم ارتباط و نزدیکی با دیگران سخن میگوید. او با اشاره به عدم وفا و صداقت در روابط انسانی، بیان میکند که در دنیای امروز، هیچکس برای دیگری ارزشی قائل نیست و انتظار وفا از دیگران بیفایده است. شاعر به این نتیجه میرسد که اگر کسی به دنبال خوشبختی و زیبایی است، باید آماده مواجهه با درد و غم باشد، چرا که در دنیا گاهی فقط رنج و جفا دیده میشود. در نهایت، او اعلام میکند که قادر نیست صبر کند و دیگران را تحمل کند، زیرا کسی نمیتواند از ظلم و سختی دیگران بیدرد باشد.