شمارهٔ ۱۲ مجد همگر
مجد همگر / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
غم عشق تو یکدمم کم نیست
مونسم بی رخ تو جز غم نیست
در تو یک جو وفا نماند و هنوز
عشق تو ز آنچه بد جوی کم نیست
در جهان تا غم تو پای نهاد
یک دل شاد خوار و خرم نیست
صبر با عشق من ندارد پای
عشق با صابری مسلم نیست
با تو گویم حکایت غم تو
که مرا جز تو یار و همدم نیست
به جوانی خوش از تو خرسندم
آفرین بر تو باد کآنهم نیست
چه شوی دشمنم چو دوست نئی
زخم باری مزن چون مرهم نیست
زین پسم غم به همدمی مفرست
که مرا آرزوی همدم نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و رنج ناشی از عشق معشوق صحبت میکند. او میگوید که غم عشق معشوقش همیشه با اوست و بدون دیدن چهرهاش، هیچ چیزی جز غم ندارد. وفای معشوق را ناچیز میداند و به عدم شادی در دنیا اشاره میکند. او به این واقعیت اشاره میکند که عشق و صبر در کنار هم نیستند و تنهاییاش را با غم معشوقش تقسیم میکند. شاعر در انتها، از برخی احساسات متناقض صحبت میکند و میخواهد که اگر معشوق دشمن اوست، لااقل میزبان زخمهایش نباشد. در نهایت، او آرزوی همدمی را ندارد، زیرا هیچ کس جز معشوق برایش معنی ندارد.