نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴ مجد همگر

مجد همگر / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

آن دل که جو جانش داشتم نیست

صبری که بر او گماشتم نیست

زلف تو ز درج سینه دل بربود

لابد چو نگه نداشتم نیست

باری دل تو نگاهدارم

کآن نقش کز او نگاشتم نیست

چون شمع به جز ز سوز هجرت

امید حیات چاشتم نیست

باران سرشک من هبا شد

کآن تخم امل که کاشتم نیست

در دامنم آن سرشک چون در

کز دیده فرو گذاشتم نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از فقدان عشق و دل‌تنگی خود سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که زنی که به او دل بسته بوده، دیگر در زندگی‌اش نیست و صبر و استقامتش نیز از بین رفته است. او به زلف محبوب اشاره می‌کند که دل او را ربوده و حالا هیچ چیز از آن عشق باقی نمانده است. شاعر خود را به مانند شمعی می‌بیند که تنها در سوز هجرت می‌سوزد و هیچ امیدی به زندگی و آینده ندارد. همچنین، او اشک‌هایش را همچون باران می‌بیند که نشانه‌ای از ناامیدی و دل‌شکستگی است و حسرت می‌خورد که دانه‌های امیدی که در دل داشت، دیگر وجود ندارد.