شمارهٔ ۱۸ مجد همگر
مجد همگر / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
نه چو رخت ماه سخنگو بود
نه چو قدت سرو سمن بو بود
سرو بنا از بر چشمم مرو
سرو همان به که بر جو بود
دیده زبالای تو جوید بلا
چو نشنیدم که بلا جو بود
بهر تو داریم سرشکی چو می
اشک ندیدیم که بر غو بود
لابه نماید دل خود رای من
تا رخ تو لاله خودرو بود
بر دل من ضربت مژگان تو
چون به مثل سوزن و ترغو بود
شمع نحیف توام و هر شبم
زاشک چو خون جامه ده تو بود
کهنه کهن تر شود و عشق تو
در دل من هر نفسی نو بود
پیش تو گر سوزم و پروانه وار
پیش توام بیش تکاپو بود
آهوی سیمینی و زآهو بری
خوی پلنگی ز تو آهو بود
از تو که سر تا قدمت نیکوئیست
زشتی کردار نه نیکو بود
خوی بد از یار نداند برید
یار به آنست که خوشخو بود
رنگ نو آموخته ای تا کرا
در خور نیرنگ تو نیرو بود
بسکه تظلم کنم از جور تو
پیش شه آنروز که یرغو بود
بی سخنی داد ده و داد دم
شاه سخندان و سخنگو بود
سعد ملک ذات که گر بر زمین
نفس فرشته طلبند او بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف معشوق و احساسات عاشقانه شاعر میپردازد. شاعر معشوق خود را نه تنها از نظر زیبایی و جذابیت ظاهری، بلکه از نظر شخصیت و رفتار ستایش میکند. او میگوید که معشوقش هر ویژگی نیکویی را دارد و برعکس، زشتی و بدی در او وجود ندارد. همچنین احساس درد و رنجی که ناشی از دوری معشوق است را بیان میکند و اشکها و سوز و گداز خود را به تصویر میکشد. شاعر در نهایت تأکید میکند که عشق او هر روز تازهتر میشود و برعکس مسائل و دشواریهای زندگی، عشق به معشوق همچنان قوی و پایدار باقی مانده است.