شمارهٔ ۲۲ مجد همگر
مجد همگر / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
تا سر زلف تو شوریده و سرکش باشد
کارمن چون سر زلف تو مشوش باشد
عشقت آن خواست که در راه تو تا جان دارم
بار عشق تو بر این جان بلاکش باشد
تا کمان تو بود ابرو و تیرت مژگان
دلم از تیر غم آکنده چو ترکش باشد
تا بود نقش خیال رخ تو در چشمم
رویم از اشک چو بیجاده منقش باشد
به دو چشم تو که در ماه نظاره نکنم
تا نظر گاه من آن عارض مهوش باشد
صبر فرموده مرا وصل تو در آتش هجر
چون صبوری کند آنکس که در آتش باشد
یک شب ای دوست رضا ده به خوشی دل من
خود چه باشد که شبی از تو دلم خوش باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار از محبت و عشق خود به معشوق سخن میگوید و احساسات درونیاش را بیان میکند. او اشاره میکند که تا زمانی که زلف و ابروی معشوق دلفریب است، دلش در آشفتگی و غم خواهد بود. عشق او به معشوق به اندازهای عمیق است که حتی در آتش دوری از او صبر میکند و میخواهد یک شب به او خوشی دهد تا دلش شاد شود. شاعرانگی او در تصویرسازی از معشوق و احساساتش، نشان از عشق و انتظار او دارد.