شمارهٔ ۲۸ مجد همگر
مجد همگر / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نیست روزی که مرا از تو جفائی نرسد
وز غمت بر دل من تازه بلائی نرسد
نگذرد بر من دلسوخته روزی به غلط
که در آن روز مرا تازه جفائی نرسد
این زمان عیسی ایام توئی بهره چرا
دل بیمار مرا از تو دوائی نرسد
اگر از سنگدلی کوه شدی از چه سبب
برسر کوی توام هوئی و هائی نرسد
بر سر کوی تو جان دادم و دانم به یقین
کز سر کوی توام بهره وفائی نرسد
تاج خوبانی و این سر که تو داری صنما
تاج وصل تو به هر بی سر وپائی نرسد
به زر و زور بدیدم که بیابم وصلت
که چنان گنج به هر کیسه گشائی نرسد
گر سر من ببرد خنجر عشق تو رواست
کآنکه از سر کند اندیشه به جائی نرسد
از قلم کم نتوان بود نبینی که قلم
تا نبرند سرش را به بقائی نرسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و عذاب عشق و جدایی صحبت میکند. او میگوید هر روز دچار جفا و رنج عشق محبوبش است و دلش از غم او آرام نمیگیرد. هیچ روزی نیست که حس نکند جفایی به او رسیده باشد و بر سر کوی محبوبش جان داده ولی همچنان از او وفایی نمیبیند. شاعر با اشاره به مشکلات و مصائب عشق، به نوعی ناامیدی و حسرت اشاره میکند که حتی تلاش برای به دست آوردن وصال نیز بینتیجه است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که درد و رنج از عشق محبوبش اجتنابناپذیر است و حتی اگر جانش را بدهد، چیزی از این عشق عایدش نخواهد شد.