شمارهٔ ۵۳ مجد همگر
مجد همگر / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم خرید غم و جان فشاند در قدمش
گرش دمی نخورد غم شود گسسته دمش
غمش ز خوردن خون دل من آمد سیر
دلم هنوز به سیری نمی رسد ز غمش
شکست قلب دلم نادرست پیمانش
خمیده کرد مرا پشت زلف پرزخمش
دلم به قهر و ستم رام گشت و بسته از آنک
ز لطف خوشتر قهر و ز عدل به ستمش
هزار ناوک مژگان رسید بر دل ازاو
وزان همه نه گزندش رسید و نه المش
اگر به بام برآید برد نمازش ماه
وگر به بتکده آید شمن شود صنمش
نمی شود قدمش رنجه سوی من ای کاش
به نامه از پی من رنجه داشتی قلمش
سرشک من ز سپاهان رود به دجله به سر
اگر ز پارس بخواند خلیفه عجمش
کبوتری که برد رقعه غمم بر او
پرش بسوزد از تاب حرمت حرمش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس عمیق غم و دلتنگی شاعر است. او از عشق و ناامیدی خود میگوید و به درد ناشی از فاصله و عدم توجه معشوق اشاره میکند. دل او به خاطر عشقش در عذاب است و غم او همچنان باقیست، حتی با وجود تمام رنجهایی که متحمل شده است. شاعر توصیف میکند که محبت و قهر معشوق او را تحت تأثیر قرار داده و او را به چالش کشیده است. در نهایت، او آرزو میکند که معشوقش کمی به او توجه کند و از عواطفش استقبال نماید.