شمارهٔ ۵۵ مجد همگر
مجد همگر / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای زلف تو آشیانه دل
روی تو نگارخانه دل
مرغی ست غمت که نیست قوتش
جز آب سرشک و دانه دل
تیری که زشست عشقت آید
در نگذرد از نشانه دل
از آتش سینه سر بر آورد
از راه دهان زبانه دل
خونی که زدیده می تراود
بر می جهد از میانه دل
احوال دلم مپرس و می بین
خون بر در آستانه دل
از حسرت گوشه لبانت
این محنت بی کرانه دل
یکره لب لعل را بجنبان
تا برخیزد بهانه دل
خود با منت این دوگانگی چیست
ای مهر رخت یگانه دل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و دلدادگی میپردازد. شاعر از زلف معشوق به عنوان پناهگاه دل و از چهرهاش به عنوان گالری زیبایی یاد میکند. غم ناشی از عشق، به مرغی تشبیه شده که تنها با اشک و دل خوشی میتواند زنده بماند. تیر عشق که از معشوق به دل شاعر میرسد، نمیتواند از نشانهاش عبور کند. آتش عشق در سینهاش شعلهور است و غم او به خون تبدیل میشود که از دلش میجوشد. شاعر از حسرت لبهای معشوق و آرزوی برانگیختن عشق مینالد و در نهایت از دوگانگی بین عشق و درد سخن میگوید و نسبت به محبوبش ابراز احساس میکند.