نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۹ مجد همگر

مجد همگر / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

پناه و قدوه آفاق مجد دولت و دین

که نیست در همه عالم چو تو سخندانی

ز رای روشن تو لمعه ای و خورشیدی

ز جام خاطر تو جرعه ای و سحبانی

به فضل و دانش و تدبیر آصف دگری

به حلم و حکمت و دین پروری سلیمانی

کمال و فضل ترا وصف چون توانم گفت

که فضل و جود ترا نیست هیچ پایانی

خدایگانا تا من شنیده ام شعرت

چه جای شعر وحیی چنانکه فرقانی

ز ذوق و لذت الفاظ تو چنان شده ام

که مانده ام به تعجب بسان حیرانی

چه چاره چونکه سعادت نمی دهد یاری

که من نویسم از اشعار خواجه دیوانی

اگر چه حد رهی نیست لیک می گوید

مرا به خط خدای آرزوست دیوانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تحسین و تمجید از شخصیت و فضایل یک فرد بزرگ و برجسته می‌پردازد. شاعر به این فرد، که نماد دانش، حکمت و فضل است، اشاره می‌کند و او را به عنوان پناه و سرمشق دولتمردی و دین‌داری می‌خواند. شاعری نشان می‌دهد که فضایل این شخص بی‌پایان است و او را با شخصیت‌های برجسته تاریخ مانند آصف و سلیمان مقایسه می‌کند. همچنین، تأثیر عمیق شعرهای این شخصیت بر شاعر را بیان می‌کند و حس شگفتی و شگفتی‌زدگی او را از زیبایی الفاظ و معانی آن‌ها توصیف می‌کند. در نهایت، شاعر از محدودیت‌های خود در بیان این فضایل ابراز ناامیدی می‌کند، اما همچنان آرزو دارد که بتواند با کلماتی شایسته، این شخصیت را وصف کند.