نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۲ مجد همگر

مجد همگر / قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

دوش با عقل دوربین گفتم

کای مبرا ز سهو و کژبینی

مایه جان ز راه ترتیبی

دایه تن ز روی تزئینی

حاکی غیب گویمت و آنی

ماحی عیب خوانمت واینی

کیست کاندر زمانه بدساز

نیک مردی و مردم آئینی

پیشه کرده ست و زان نگردد باز

به بدآموزی و بدآئینی

یادش ار در دیار کفر رود

محو گردد نشان بی دینی

شیر اگر نام او برد دهنش

ناف آهو شود به مشکینی

خلق و خلقش چو دین به دلخواهی

فعل و قولش چو جان به شیرینی

مرکب کبریاش را هر مه

پیکر ماه نو کند زینی

بر بساط فلک به طوع کند

شاه فرزانگانش فرزینی

عقل گفتا ملک نهادی هست

زبده نوع مائی و طینی

گفتم از نام او نشان ده گفت

افتخار افتخار قزوینی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، گویا گوینده با عقل صحبت می‌کند و می‌پرسد که حقیقت چیست و از کجا می‌توانیم به درستی پی ببریم. او به صورت استعاری از زیبایی و زینت تن انسان و روح آن سخن می‌گوید و می‌خواهد بداند که چه کسی در این دنیا خوب و راستین است و به بدآموزی و بدآیینی نمی‌پردازد. شاعر می‌گوید حتی اگر کسی به دیار کفر برود، همچنان می‌تواند نیکو و پاک بماند. همچنین، از افتخار و بزرگی فردی در قزوین یاد می‌کند که نماد نیکی و دانش است. در نهایت، به این موضوع می‌رسد که عقل و خرد باید برتری انسان نسبت به دیگران را نشان دهد و به افرادی با ویژگی‌های برجسته و نیکو اشاره می‌کند.