شمارهٔ ۱۱۸ مجد همگر
مجد همگر / قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
مردکی بود طامع و شیاد
نام آن غرم حیدر آبی
کودکان را ز بهر شفتالو
سیب وامرود دادی و آبی
گاه کدیه برای کسب حطام
دیده کردی چو چرخ دولابی
شب به بزم معاشرت رفتی
خفتی آنجا برای دبابی
تایکی مست خفته را گادی
جان بدادی ز رنج بی خوابی
تو همان حیدری ولی بی آب
می کن ای دون سفله بی آبی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
مردی طمعکار و شیاد به نام حیدر آبی وجود داشت. او با وعده سیب و شفتالو کودکان را فریب میداد و به دنبال کسب درآمد بود. او شبها به بزمهای خوشگذرانی میرفت و در آنجا میخوابید. وقتی فردی مست و خوابآلود را دید، به او آسیب رساند و به دنبال سود بیشتر بود. در نهایت، او هر چه داشت را از دست داد و تنها به یک انسان بیآب و بیهویت تبدیل شد.