نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۷ مجد همگر

مجد همگر / قطعات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)

ز چشم از دل خویش خونت خوردم

ازان با غم جفت و از کام فردم

ازین چشم و دل آب و رنگی ندیدم

به جز اشک خونین و رخسار زردم

چو با مردم چشم خود برنتابم

روا نیست با دیو مردم نبردم

ز خون مردم چشم من در شنا باد

که با مردم آشنا روی کردم

ز نامردمان چشم راحت چه دارم

که از مردم چشم خود هم به دردم

در این قحط مردم به نیرنگ و مردی

گر از مردمی رنگ دیدم نه مردم

به عمری ددی و اژدهائی نبینم

ز مردم شب و روز بی خواب و خوردم

ز بیداد این هفت و این چار دایم

چو بر آتش آبم چو بر باد گردم

ز چرخ دغا باز و دهر مقامر

زیانکار و مغبون و بیهوده گردم

دلم سرد شد این سر و موی چون برف

از آنست همواره این باد سردم

ز خار و خسان چشم نرمی چه دارم

که در چشم و دل همچو خار است وردم

ازین خوان پرجیفه روزی مبادم

به جز آنکه باشد از آن ناگذردم

ز نانش به غیر از ملامت چه دیدم

ز خوانش برون از ندامت چه خوردم

خدایا چو هر خودپرستیم مگذار

که گرد سگ نفس اماره گردم

ازین بد حریفم نگهدار چندانک

بساطی که گسترده شد درنوردم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق شاعر درباره درد، ناامیدی و بی‌اعتمادی به انسان‌هاست. او از رنج‌های درونی خود و تجربه‌های تلخی که از ارتباطات با دیگران به دست آورده، سخن می‌گوید. شاعر به نگرانی‌هایش از مردم اشاره می‌کند و اینکه چگونه در این دنیای پر از نیرنگ و فریب، نتوانسته درک درستی از انسانیت پیدا کند. او حس می‌کند که زندگی‌اش مملو از غم و رنج است و به چیزی جز ندامت و ملامت دست نمی‌یابد. در نهایت، او از خداوند می‌خواهد که از خودپرستی و سقوط در دام نفس اماره‌اش جلوگیری کند و از او محافظت کند.