شمارهٔ ۹۰ مجد همگر
مجد همگر / قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ای زاحسانت آز آواره
وی زانعامت آرزو زاده
بانگ یوزت به ببر بیم دهد
پاست از بیخ برکند باره
سرو سرور سوار سروآسا
سر سور سپهر و سیاره
شهره شهر شیر شرزه شکار
شرف شحنه شبانکاره
خاک گردد ز خشمت اختر خصم
خور و خیزت ز خنجر خاره
پشه با پیل اگر زند پهلو
پشه را پوستین شود پاره
گوئیا کز تو گشت گوینده
گاه مردیم گواه گهواره
به من بی نظیر کن نظری
تا جهانی شوند نظاره
غم و غبنم کشند اگر شودم
غیر تو غمگسار و غمخواره
چه خرم چون نه چاره مانده نه چیز
چکنم چون نجوئیم چاره
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و پیچیدهای میپردازد. گوینده از درد و رنج ناشی از جدایی و آرزوهای ناتمام خود سخن میگوید. او به قدرت و بزرگی طرف مقابل خود اشاره میکند و از آن جایی که نتوانسته به آرامش برسد، از او درخواست کمک و توجه میکند. در واقع، او به دنبال راهی برای فرار از غم و مشکلات خود است، و این احساس ناتوانی و ناامیدی در کنار تمایل به محبت و توجه از سوی دیگری به خوبی در شعر نمایان است. همچنین، گوینده به تقابلهای زندگی و شدت احساساتش اشاره میکند و به دنیای بیرحمی که در آن زندگی میکند، پرداخته است.