شمارهٔ ۴۷ سید حسن غزنوی
سید حسن غزنوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای چهره تو بهار جانم
وی از تو شکفته بوستانم
نقش تو برسته پیش چشمم
نام تو بمانده برزبانم
راز تو بگو که با که گویم
حال تو بگو که از که دانم
از وصل حقیقتی چو ماندم
مپسند که همچنان بمانم
دستوری ده وصال خود را
تا نفریبد زمان زمانم
بی خواب همی خیال جویم
با این همه هم خوش از جهانم
ای سوز فراق تو یقینم
وی ساز وصال تو گمانم
دستی که نمی رسد چه یازم
تیغی که نمی برد چه رانم
تن خرسند است اینکه گه گه
گرد غم از آب می نشانم
تا دلخوشی کند نماند
در معرض خوش دلی روانم
با این همه درد کز تو دیدم
آنم که تو دیده همانم
بردیده نشانم از عزیزی
آنرا که به تو دهد نشانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس عمیق عشق و longing (دلتنگی) شاعر برای معشوق است. شاعر، چهره معشوق را بهار جان خود میداند و او را دلیل شکوفایی و زیبایی خود میبیند. او در جستجوی وصال و درک حال معشوق است و از درد فراق رنج میبرد. شاعر به طور مکرر احساساتش را در مورد معشوق ابراز میکند و برای وصال او دعا میکند. در نهایت، با وجود تمام دردها و سختیها، او همچنان به عشق و یاد معشوق امیدوار است.