شمارهٔ ۴۹ سید حسن غزنوی
سید حسن غزنوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای کرده همه بدی به جایم
دریاب که شد ز جای پایم
نزد تو کجا برآید ای جان
گر من به طفیل تو برایم
انگشت نمای خلق گشتم
وز خود جلدی همی نمایم
مفزای تو در جفا که من خود
درکاهش خویش میفزایم
دل در کله تو گرچه پست است
روزی کلمات برگشایم
من نور سلاله رسولم
من بنده سایه خدایم
بهرامشه آنکه زیبد او را
گر گوید ز مه منم بجایم
جوزا کمر و زحل محلم
مه رایت و آفتاب رایم
حکمی است که تا جهان بپاید
از بهر جهانیان بپایم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به بیان مشکلات و بدیهایی که در زندگیاش تجربه کرده، میپردازد و از معشوقش طلب یاری میکند. او احساس ناتوانی و فقر به خود را ابراز میکند و به خودی خود را در نزد مردم خوار میبیند. با وجود این، او به جایگاه والای خود به عنوان بندهای از خدای متعال و بازتابی از نور نبوت اشاره میکند. در نهایت، شاعر به حکمت و سرنوشت انسانها در دنیا اشاره کرده و میگوید که تا زمانی که جهان برپا است، برای جهانیان خواهد ایستاد.