نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۹ سید حسن غزنوی

سید حسن غزنوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

رفتی و چون زلف خود در آتشم بگذاشتی

نام من بر آب چون خط بر سمن بنگاشتی

بیگناهی نانموده رخ ز ما برتافتی

بی خطائی نانهاده دل ز ما برداشتی

همچو خورشیدی که باری از در ابر و دمه

از زمینم برگرفتی در هوا بگذاشتی

در بهار حسن تو مانده تنم با جان خشک

آب ما از دیده ده چون دانه از دل کاشتی

هر کرا رنگی دهی بنمای سوی مردمی

هر کجا جنگی کنی بگذار روی آشتی

خواستی تا بر حسن هر دم کنی بی رحمتی

رحمت شاه این روا دارد چه می پنداشتی

شاه بهرام آنکه گردون گفتش ای خورشید رای

رایت همت بر اوج مشتری افراشتی

خاک بوده است آن گران سنگی که اکنون زر شده است

باد از آن کردیش پندارم که خاک انگاشتی

حاجب پاداشت را گو هیچ دل از خود مبر

جود شاهنشاه دارد طاقت پاداشتی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عمیق و غمناکی می‌پردازد که شاعر پس از جدایی از معشوقش تجربه می‌کند. شاعر از درد و رنجی که بر قلبش نشسته، صحبت می‌کند و بیان می‌کند که چگونه عشق او را به آتش کشیده و حالتی از بی‌پناهی و فقدان به او داده است. او معشوق را به خورشیدی تشبیه می‌کند که از او دور شده و زندگی‌اش را تحت تأثیر قرار داده است. شاعر همچنین از حسرتی سخن می‌گوید که در دلش باقی مانده و از ناپایداری و تغییرات زندگی ناراضی است. در نهایت، شاعر به قدرت و جود شاه اشاره می‌کند و می‌گوید که جود او می‌تواند تسکینی برای دردها باشد.