شمارهٔ ۷۳ سید حسن غزنوی
سید حسن غزنوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
خه خه که چو بوالعجب نگاری
یارب که چه دلفریب یاری
در بزم چو کبک در خرامی
در رزم چو باز در شکاری
در میدان است گوی حسنت
وقتست که می کنی سواری
سوگند خوری که بی تو شادم
سوگند مخور که استواری
ای روی نکو بسی نمانده است
تا هر چه بتر برویم آری
در کار تو من چنین و آنگه
هر دم گوئی که در چه کاری
ای شمسه نیکوان چه گویم
تا خاطر خویش بر گماری
بر من شمر ار نباشدت رنج
تا کی دو سه بوسه شماری
نی نی غلطم مرا بحل کن
تو بوسه کم بها نداری
با صبر ضعیف و عقل سستم
هر دم گوئی بر وی خواری
ای عقل بپای تا چه مرغی
وی صبر بیار تا چه داری
گر بی خبری ز من عجب نیست
کز خوی خودت خبر نداری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت محبوبی میپردازد که در مجالس و جنگها جلوهای خاص دارد. شاعر از احساسی عمیق و کشش به این محبوب سخن میگوید، بهگونهای که او را در هر جا حتی در میدان جنگ به عنوان یک زیبایی خیرهکننده میبیند. همچنین، شاعر به ناپایداری زندگی و گذرا بودن لحظات اشاره میکند و میگوید که تا وقتی محبوب در کنار او نیست، خوشحالیاش سرگرمکننده نیست. در نهایت، شاعر به خود یادآوری میکند که ممکن است محبوب از حال او بیخبر باشد، در حالی که او خود را درگیر احساساتی عمیق میبیند.