شمارهٔ ۷۷ سید حسن غزنوی
سید حسن غزنوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
جانا تو به دیگران چه مانی
کاسایش جان یک جهانی
چون یوسف توتیای چشمی
چون عیسی کیمیای جانی
تا چند بود چو گل دو روئی
چون سوسن چیست ده زبانی
در حسن چنان که آن توان گفت
شکر ایزد را که آن چنانی
خاکی شده ام چو سایه تو
در پرده نور خود نهانی
خود را همه در میان نهادم
زیرا که تو یار بی میانی
جان تو که جان من نبیند
بی روی تو روی زندگانی
اکنون که همه به یاد دادم
در عشق تو آتش جوانی
اندیشه چه سود گر تو آنرا
بو می نهاد این زمانی؟
چون غرقه شدم ز آب دیده
هر دم چه بر آتشم نشانی
آواره مکن ز خان و مانم
گر هیچ مرید خاندانی
هر شب گویم به عشوه دل را
رنجی مکش ای دل ارتوانی
یکبارگی از وصال آن بت
نومید مشو به بدگمانی
جهدی میکن چنانکه آید
باشد که نکو شود چه دانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و وابستگی به معشوق است. شاعر در عبارات خود به توصیف زیباییهای معشوق و تأثیر او بر زندگیاش میپردازد. او خود را در سایه معشوق میبیند و بیان میکند که وجود معشوق برایش معانی عمیقی دارد. شاعر از دو رویی گل و عدم صداقت در عشق سخن میگوید و در عین حال به زیبایی و لطف الهی در وجود معشوقش اشاره میکند. در پایان، او از دل خود میخواهد که در عشق به معشوق ناامید نشود و بر امید و تلاش خود ادامه دهد، حتی اگر با چالشها و دردها مواجه شود.