شمارهٔ ۸۱ سید حسن غزنوی
سید حسن غزنوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
رخ بپوش از قمر چه می خواهی
لب بیار از شکر چه می خواهی
بی دهان در سخن چه می پیچی
بی میان از کمر چه می خواهی
جانم آمد بلب چه می گوئی
عمرم آمد به سر چه می خواهی
جگر و دل غم فراق تو خورد
زین دل و زین جگر چه می خواهی
از سر هجر من که نامش گم
یک نفس درگذر چه می خواهی
هر چه خواهد ز تو حسن گوئی
این ندارم دگر چه می خواهی
دل ببر جان فدای مخدوم است
به تو ندهم اگر چه می خواهی
شاه بهرامشه که گفتمش بخت
میکشم پیش هر چه می خواهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از معشوق خود میخواهد که از زیباییهای خود بپوشاند، زیرا حضور او باعث درد و غم فراق شده است. او از معشوق میپرسد که به چه چیزی نیاز دارد و سخن گفتن بیمعنی را به چالش میکشد. شاعر از حال خویش و عشقش به معشوق پرده برمیدارد و میگوید که جانش در عشق او به سر آمده و از درد فراق بیتاب است. او به معشوق میگوید که همه خواستههای او را پذیرای است و حاضر است جان خود را فدای او کند، حتی اگر این به معنای درد و رنج باشد. در نهایت، شاعر میگوید که بخت و تقدیرش را به معشوق سپرده است.