نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳ سید حسن غزنوی

سید حسن غزنوی / مقطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

همای عافیت آن روز از قفس بپرید

که در دمادم یک استخوانش صد سگ دید

مشو ز نیک و بد چرخ نیک و بد زنهار

که نیک او ز بد و سر ز پای نیست پدید

بر آسمان و زمین همچو صبح گل هرگز

نه خنده زد که نه در حال خنده جامه درید

ز دام دهر حذر کن که صد هزاران مرغ

در اوفتاد که یک دانه امید نچید

مباش طالب مال و جمال کس کاینجا

ز خون کنند عروس وز آب مروارید

خیال مردن در خواب هم نمی بینی

اگر چه صبح قیامت ز عارضت بدمید

هزار جانش فدا کاندرین عدم خانه

چو عنکبوت کفن هم به دست خویش تنید

گشاده دار درت پیش از آنکه بسته شود

درآن دهان چو قفلت زبان همچو کلید

میان ببند چو گردون و گوشه بنشین

که قطب گشت هر آنکس که گوشه بگزید

چرا یگانه عالم شد آفتاب از آنک

ز خود علایق انجم به تیغ تیز برید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره فرار همای عافیت از قفس و مواجهه‌اش با دشواری‌های دنیا است. شاعر تاکید می‌کند که نباید به نیک و بد دنیا اعتماد کرد، زیرا ممکن است ظاهر ماجرا فریبنده باشد. او به مخاطب هشدار می‌دهد که از خطرات و دام‌های زندگی دوری کند، زیرا در این دنیای پر از فریب، بسیاری در تلاش برای دست‌یابی به مادیات و زیبایی‌ها هستند. شاعر همچنین بر اهمیت زندگی در حال حاضر و استفاده از فرصت‌ها تاکید می‌کند و به یادآوری می‌پردازد که مرگ همواره نزدیک است. در نهایت، او به گوشه‌نشینی و تمرکز بر خود به عنوان راهی برای رسیدن به آرامش و آزادی از دغدغه‌های دنیا اشاره می‌کند.