نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳ - در حق آنکه باوی منازعتی داشت گوید سید حسن غزنوی

سید حسن غزنوی / مقطعات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

داناست روزگار از او نیستم خجل

کز کان روزگار چو من گوهری نخاست

گفتی بگویم آنچه جزای و سزای تست

از کس مترس و هیچ محابا مکن رواست

هر چه افتدت بگوی که لؤلؤ نهاده ام

نثری که بد دروغ تر از نظم نیک و راست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساس خجالت شاعر از روزگار و وضعیت خود است. او معتقد است که روزگار، مانند درختی با شکوفه‌های زیبا، از او (که به مانند یک لؤلؤ و گوهر ارزشمند است) هیچ نمی‌طلبد. شاعر همچنین اشاره می‌کند که باید بدون ترس از دیگران، حقیقت را بگوید و هر آنچه بر او می‌گذرد را با صداقت بیان کند، حتی اگر این حقیقت ناخوشایند باشد. در نهایت، او بر این باور است که نثر بد نمی‌تواند از نظم خوب و راستین کمتر باشد.